دل در اين معرکه عشق اسير کرد مرا
عاشق بی چون و چرای خودش کرد مرا
ميان سرای دل سجده عشق کردم باز
سپاس که تا لقای اين عاشق نکرد مرا
دل از غم يــاران که دوش کــــردم يــاد
چنين نگشت دلتنگ چون بی تو جان مرا
خيال خال رويـت چنـــان کرده جــــان مرا
که خم به ابروی ارادت هرگز نيايد مرا
شبانگاه که در سکوت ترس صدا کند مرا
سراپا همه گوش ولی بی جان کند مرا
رها کرده بود غرور از اين جرگه فکر مرا
وصال روی تو عاشق زنجير کرد پای مرا
دل از دوری تـو خـــــرسنــد نيسـت امــا
خستـه نـکرد دل از اين ديـار تـن مـــرا
دانـــم کــــه ز مـــن بـــرد دلُ دل مــــرا
کرده به خـود مشغـول جــان ذهـن مـــرا
گر خواهی شود سراب اين آرزوی ما
خـواهم که قـادر شوی بگيری جـان مــرا
***
|